سرم را تراشیدند و هولم دادند توی سلول
فرمان داده بودند که باید به یکدیگر تجاوز کنیم
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:20  توسط بهار
|
روی پنجره ی اتاقم نشسته بودم و برقای خونه رو خاموش کرده بودم کسی خونه نبود آهنگ رضا صادقی گذاشتم که میخوند تو که هستی زندگی هست قدرت هر خستگی هست میشه دست قسمتو بست .... و داشتم به تهران لعنتی فحش میدادم و گریه میکردم هر لحظه امکان داشت از اون چهار طبقه پرت شم پایین اما برام مهم نبود .تهران شباش منو دیوونه میکنه اشکمو در میاره خیره شده بودم به بیرون و زار زار گریه میکردم یهو حواسم رفت پیش دختری که یه شلوار صورتی با خطای سفید تنش بود و یه پسر که دنبالش بود و بهش که نزدیک شد دستشو از پشت کشید رو ......دختره.و دیگه واقعا حالم از هر چی جنس مذکره به هم خورد !البته دختره فقط نگاش کرد و هیچی نگفت!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:33  توسط بهار
|
یادم ِ وقتی ۱۵،۱۴ ساله بودم عادت داشتم به شناور شدن در سال هایی که هنوز نیومده بودن
چه فکرهای رنگارنگی در مورد ۲۶ سالگیم داشتم!
تو همه ی این فکر ها همیشه حداقل چیزهایی که داشتم مدرک لیسانس و یه کار خوب تو یه شرکت خوب و چند تا بچه بود!
خیلی وقته دیگه رویاپردازی و خیال بافی و گذاشتم کنار.
یاد گرفتم صبر کنم ببینم تو این گردش های همیشگی ماه و خورشید چه اتفاقی قراره پیش بیاد...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:21  توسط بهار
|
حالم از حسین به هم میخوره این که همیشه باید رفت و آمداشو تحمل کنم بالا میارم
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:19  توسط بهار
|
معلم ریاضی ام دستش را می آورد روی سینه های کوچکم
و با نوک تیز این شهر حامله می شوم...
برای دختر ح ش ری روبروی ام زبان تکان می دهم...
آقا...من دیگر اعترافی ندارم.
و چقدر از جنس مذکر متنفر شدم!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:45  توسط بهار
|
حالا دیگر هر جا را که نگاه می کنیم پر از شارژ ۲۰۰۰تومانی ایرانسل است
و هر وقت که حشری می شویم..می توانیم به راحتی توی خیابان پیدایت کنیم نگران ما نباش.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:39  توسط بهار
|
ساعت پنج عصر است. مثل
توکای مقدس آمده ام توی یک پیتزا فروشی دنج و خلوت و دارم مطلب می نویسم. .یک مقداری بنویسم و دوباره دو پر پیتزای دیگر. ولی اینجا اصلا کسی نیست که بخواهد ژست روشنفکری من را ببیند. خانم خوشگلی هم که سفارش پیتزا را به او داده بودم آن ور نشسته و سرش توی کامپیوتر است. انگار دارد از این فیلم های تاریخی-جنگی می بیند. اسپارتاکوسی، باراباسی چیزی. یک یارویی داد می زند: حمله. بعد یک عالمه آدم داد و قال راه می اندازند و صدای شیهه های اسب بلند می شود. صدای ضربه ی شمشیرها. و جالب تر از آن، اینکه صدای موسیقی حماسی فیلم هم با آهنگ سیاوش قمیشی که از بلندگوی پیتزافروشی پخش می شود قاطی شده است. من مجبورم این ترکیب صوتی نامتعارف را تحمل کنم. به هر حال فرق است بین پیتزا فروشی و کافی شاپ

راستی همان طور که در عکس می بینید قید روان نویس فابرکستل را زده ام و به جمع هواداران روان نویس میتسوبیشی پیوسته ام. احتمالا رانندگی با یک میتسوبیشی لنسر هم باید همین حس رویایی را داشته باشد که من الآن دارم با نوشتن تجربه اش می کنم.
++دارم مثل روس ها می شوم. اینکه وعده ی غذایی مشخصی ندارند و خوردن صبحانه، ناهار و شام برایشان بی معنی است. اینکه آدم ساعت پنج عصر برومد پیتزا بخورد. و یا مثلا ساعت شش صبح قرمه سبزی.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 5:24  توسط بهار
|
خانوم خانوم گل بخر چرا نمیخری؟یه نگاه بهش کردم وگفتم چون هیچ خری نیست بهش بدم با تعجب نگام کرد و رفت .
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:0  توسط بهار
|
لطفا به تخت ببندینم ،می خواهم تَرکِ ش کنم....
چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟
و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:35  توسط بهار
|
چند روز پیشم با اون دختره تو عطر فروشی دیدمت برگشتی میگی ببین واسه
دوست پسرش عطر خریده تو یاد بگیر...
بعد من به جای این که یه تف کنم تو صورتت یه لبخند تحویلت دادم.
میگن خدا درد و میده صبرشم میده...
خدا جون میشه درد و ندی،صبرشم مال خودت!!!
پ.ن:حالم بدِ، بد که نه خرابم، خراب
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:24  توسط بهار
|
هنوز متوجه ابعاد گهی که خوردم نشدم .
وبلاگم از نگاهی دیگر

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:49  توسط بهار
|
بابا فردا داره میره مالزی مه گل قراره چند وقتی دست نگه داره از رفتن به خاطر ح!در حال حاضر بابا تهرانه قراره فردا بریم فرودگاه واسه خدافظی!ولی مامان نمیاد.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:0  توسط بهار
|
از تمام تهران فقط همین جا رو دوس دارم.خیلی دوسش دارم.توی این پارک با این که یه خاطره ی بد دارم ولی خیلی دوسش دارم
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:57  توسط بهار
|
کولهپشتیام رو دوشم است
دستهایم تو جیبم
آدامس اوربیت پرتقالی میجوم
و پیاده
بزرگراه آیتالله کاشانی را گز میکنم
همین الآن
یک آقای پرایدی ازم آدرس مترو را پرسید
و من راهنماییاش کردم
این نشان میدهد برای جامعهام آدم مفیدی هستم
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:27  توسط بهار
|
دوست دارم امین .من برات میمیرم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:4  توسط بهار
|
وقتی رو تستی گیر می کنم و بعد از مدتی به تایمرم نگاه می کنم و می بینم تستی را که باید تو یک دقیقه یا یک دقیقه و نیم بزنم پنجاه و پنج دقیقه رویش فکر کرده ام و آخر سر هم به هیچ نتیجه ای نرسیده ام، آن وقت دو سه تا قلب آب از شیشه ی آب معدنی می ریزم تو دهانم و آن را برای مدتی روی زبانم نگه می دارم. با آن چند قلب آب تو دهانم بازی می کنم. می برمش زیر زبان. بعد می برم ته حلقم. دوباره پسش می زنم روی دندان هایم. مثل این عرق خورهای حرفه ای که برای اینکه عرق زودتر بگیردشان، آن را برای چند ده ثانیه روی زبانشان نگه می دارند... بعد به این فکر می کنم آخر گوریل ها را چه به درس خواندن.
اصلا هر چقدر هم گوریل انسان فرندلی باشی و بتوانی نی های قرمز را بگذاری یک طرف و نی های آبی را طرف دیگر و در مقابل به عنوان جایزه از خانم دکتر موز بگیری، باز هم نمی توانی این تست های میله ی مقاومت مصالح را یک دقیقه ای حل کنی. برای همین است که بعد از قورت دادن آن چند تا قلب آب، از منظره ی روبرویم عکس می اندازم. مثل این عکاس های جنگی که عملا نمی توانند در آتش بس هیچ نقشی داشته باشند و فقط برای آگاهی افکار عمومی می روند لای توپ و تانک ها و از مردم غیر نظامی عکس می اندازند. 
+ جدا کردن نی های قرمز از آبی... یاد اول دبستان افتادم که خانم غ بهمان گفت برای جلسه ی بعد یک بسته نی ببریم سر کلاس تا جمع و تفریق را بهمان یاد بدهد. بعد مادرم رفت یک بسته نی برایم خرید. کلی احساس غرور کردم که آن همه نی فقط برای من خریده شده است تا با آن ها جمع و منها یاد بگیرم.
++ راستش را بخواهید خیلی لذت بخش است که آدم تحویل گرفته شود. حالا بگذارید به حساب خودپسندی، بی جنبه بودن یا هر چیز دیگری. نوعی اخلاق گوریلی است: یک جور حس ذوق زدگی بهم دست می دهد. یکی دیگر از همین ذوق زدگی های به یاد ماندنی وقتی بود که این پست نیما اکبرپور را خواندم، برای یک سال پیش بود تقریبا
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:4  توسط بهار
|
بالاخره فهمیدم آقای گاو کی بود!
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:25  توسط بهار
|
خدایاااااااا خدای من کمکم کن .کمکم کن یه جوری امین رو به دست بیارم خدایااااا امیدم به تویه کمکم کن
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 15:12  توسط بهار
|
توي مطب دكتر متخصص پوست نشسته بودم و انتظار ميكشيدم برم داخل، ميخواستم يه كرمي چيزي بهم بده كه جوشي كه زير بغلم زده بود رو از بين ببره اخه من به زيبايي خيلي حساسم حتي اگه جايي باشه كه ديده نشه همينجوري كه تو نوبت و در حال برانداز كردن برجستگيها و فرو رفتگيهاي بدن خانم منشي بودم و خدارو بخاطر اين همه هنر تحسين ميكردم نظرم به موجود جالبتري كه روبروم نشسته بود جلب شد يك پسر هيكل با ته ريش كه دستشو تا آرنج كرده بود تو دماغش و وقتي بيرون ميكشيد يك مايع چسبناك سبز رنگ كه تا طول سه متر غاز ميكشيد رو بيرون مي آورد -حالا بگذريم كه اين روزا خل به اين سبزي رو تو دماغ هركس پيدا كنن بهش برچسب برنداز مخملي ميزنن- بعد به طرز ماهرانه اي اين طناب رو تبديل به گيل گيلي ميكرد و از اخر هم با شمارش معكوس پرتابش ميكرد يه چيزي تو مايه هاي شهاب 3 خودمنون. نكته جالب توجه اينكه همزمان با اينكار توي گوششو تميز ميكرد و از اون توهم مقدار قابل توجهي اشغال زرد رنگ بيرون مياورد و به روش مشابه بسمت نقطه اي نامعلوم پرت ميكرد هر 5 دقيقه هم يكجا از بدنش ميخواريد و بجاي اينكه از رو ي لباس بخارونه دستشو ميكرد زير لباسش و همون نقطه رو ميخاروند مثلا وقتي اونجاش خواريد دستشو كرد تو شلوارش و شروع بخاروندنش كرد بطوريكه اگه يكي خبر نداشت فك ميكرد موبايلش افتاده تو شرتش و داره دنبال موبايلش ميگرده، جدا از همه اين تعاريف قيافه يارو خيلي برام آشنا بود البته آشنايي با چنين فردي جز شرمساري چيزي براي آدم نداشت اما واقعا چهرش اشنا بود. در همين حال كه طرف مشغول كنكاش توي دماغش بود به من نيگاه كرد كه يهو حركت چرخشي دستش متوقف شد و بلند گفت بهااااااااااااررررر!!!!!!!او من هم شوكه شدم از روي صندلي بلند شد به طرف من اومد و دستشو از تو دماغش درآورد و به سمت من دراز كردحالا من بايد چيكار ميكردم ؟ با امنتاع از جام بلند شدم و به دستش نيگا كردم حالا ديگه برام مهم نبود كه قيافه طرف برام آشناست يا اين بابا كيه بلكه موضوع مهم دست دماغي طرف بود كه بايد مثل يك آدم متمدن ميگرفتم و فشار ميدادم و در آخر ملاقات هم ابراز خرسندي ميكردم با اكراه دستم رو دراز كردم و اين دوست ناشناخته كه فقط قيافه اش آشنا بود-و براي راحتي از حالا به بعد بهش ميگم آقاي گاو- دستمو چنگ زد و بهم گفت چقد خوشحالم كه تورو اينجا ميبينم وقتي سعي كردم دستمو از تو دستش بكشم ديدم كه محكم دستمو گرفته و ول نمي كنه من هم بلاجبار مثل يك دوست قديمي گذاشتم دستم تو دستش بمونه آقاي گاو شروع به صحبت كرد و من با اعصاب خوردي به حرفاش گوش ميدادم از همه بدتر اينكه دستش شروع به عرق كردن كرد و احساس ميكردم و دستم رو كردم تو يك مايع لزج متعفن. اصلا نمي فهميدم كه چي ميگه فقط منتظر بودم حرفاش تموم شه و دستمو ول كنه تو همين عوالم بودم كه يهو يك تف ابدار از دهان مباركش پريد روي لبم، ديگه چندش آور تر از اين نميشد حالا يك دست خلي داشتم و يك لب تفي اما بعد از چند ثانيه اين قضيه هم عادي شد چون تازه فهميدم دوستمون يعني اقاي گاو سرديشون كرده و كلا طبع سردي دارن و صورت منو كاملا مورد عنايت قرار دادن بطوريكه اگه يه ليف صابون داشتم ميتونستم با آبهاي دهان آقاي گاو يه دوش درست حسابي بگيرم حتي ميشد غسل جنابت ترتيبي هم انجام داد. در همين جهنم داشتم دست و پا ميزدم كه كون اقاي گاو شروع به خارش كرد و آقاي گاو هم به سنت خودشون دستشونو تو شلوارشون كردن و ناحيه خارش رو بدون هيچ مزاحمتي شروع به خاروندن كرد بعد كه دستشو درآورد گفت راستي چه موهاي قشنگي داري و همون دستشو كرد تو موهام و گفت "بابا مو قشنگ" اقا من ديگه نزديك بود بالا بيارم چون يك دست دماغي و يه صورت تفي كم نبود حالا يه كله گهي هم بهش اضافه شد، تنها سوالي كه تو ذهنم جرقه زد اين بود كه ازش بپرسم "حالا براي چي اومدي دكتر متخصص پوست و مو؟" جوابشو كه گفت مثل اين بود كه يه آب سرد بريزن رو سرم "هيچي موهاي سرم داره ميريزه دكتر ميگه علتش يه انگل خيلي كوچيكه كه تو ناحيه مقعد رشد ميكنه و روي پوست سرهم تخم گذاري ميكنه" اينجا بود كه داشتم خودمو فحش ميدادم چون اگه به يه جوش الكي زير بغلم اجازه حيات ميدادم الان كلم گهي و انگلي نشده بود. منشي دفترچه اقاي گاو رو بهش داد و ازش خواسته بره داخل آقاي گاوهم بهم گفت كه بر ميگرده و بقيه اش رو تعريف ميكنه و گفت "جايي نريا من تازه تو رو پيدا كردم" من هم بعد از اينكه اقاي گاو رفت تو سريع دويدم بيرون و يه تاكسي از در مطب تا در جلوي حموم خونه گرفتم، به پدرم هم زنگ زدم كه وان رو پر وايتكس كن كه من دارم ميام. توي راه همش فك ميكردم الان يه عالمه انگل توي سرم دارن ترتيب همو ميدن و روي سرم ميرينن و تخم گذاري ميكنن اي شاشيدن تو اين شانس اصلا اين يارو كي بود؟
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 19:57  توسط بهار
|
پدرم در مورد محمدرضا شاه می گوید: هر که تنش زیادی به زنها بخورد زن صفت میشود و اصلا برای همین است که محمدرضا شاه گند مملکت داری را درآورد.
من هم در مورد پدرم همین فکر را میکنم. اینکه تنش زیادی به زنها خورده است. و برای همین است که گند زندگیاش درآمده. که همهاش باید دنبال ماتحت زن جدید و بچهی ده سالهی زن جدیدش دوندگی کند. درست مثل گلادیاتورهای شکست خوردهای که دور گردنشان طناب میاندازند و سر دیگر طناب را به اسب رم کردهای میبندند. و بعد میگذارند که اسب تا یک بی نهایت جغرافیایی و تاریخی به هر کجا که خواست بتازد.
البته شخص بنده کاری به اینکه آیا اگر تن آدم زیاد به زنها بخورد، طرف زن صفت میشود یا نه ندارم. و اصلا هم به من مربوط نیست که ممکن است کلمهی زن صفت یک عبارت ضد فمینیستی باشد. در این مورد بروید یقهی پدرم را بگیرید.
من فقط میخواهم در مورد گلادیاتور شکست خورده، فانتزی خودم را تشریح کنم: اینکه اسب کذایی یک اسب عرب تربیت شدهی اصیل باشد. و یک خانم بلوندِ سوار بر آن که از اسب دوانی لذت میبرد. به خصوص که به انتهای اسب یک گلادیتور شکست خورده آویزان باشد که کیلومترها روی زمین کشیده شود. و آن گلادیاتور شکست خورده من باشم.
میدانید... فکر میکنم توی هر آدمی یک نوع سنبل یین و یانگ وجود دارد. دو صفت کاملا متضاد و در عین حال مکمل. دو بعد متناقض که مثل تار و پود در هم تنیده شدهاند. به نظر من یین و یانگ خانم سوارکاری که توی مخیلهی من مشغول اسب سواری و کشاندن یک گلادیاتور شکست خورده به دنبال خودش است، زنانگی و بیرحمی است. یک جور الههی شکنجه.

یین: زنانگی - یانگ: بیرحمی
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 17:23  توسط بهار
|
ا گر تقيسم بندي آنتوني رابينز که مردم را به سمعي ها و بصري ها و لمسي ها تقسيم مي کند قبول داشته باشيم، من مي توانم با قاطعيت ادعا کنم که فردي لمسي هستم. با لمس کردن به اوج لذت، محبت يا شهوط مي رسم. در مدت روز چندين بار پيش مي آيد که کاسه ي سه تاري را که تازه گرفته ام لمس کنم.با پوست صورتم لمسش کنم. پوست صورت جايي است که قوه ي لامسه به اوج حسي اش مي رسد. براي همين عاشق اين هستم که سرمو لاي موهاي عشقم بزارم و بوش كنم چقدر مبتذل شد.
.....انگار خيلي مبتذل شد و در چنين شرايطي من بايد اين ابتذال را توجيه کنم.( "بايد" اخير از آنجا نشات مي گيرد که هميشه خودمان را در مورد اين امور گناه کار مي دانيم و مثل دخترخطاکاري به دنبال فرصتي براي توجيه آن مي گرديم.) و توجيه تنها گوشزد اين نکته است که من مثلا قرار بود حصار هاي اخلاقي را بشکنم. در حال حاضر دارم در کوچه پس کوچه هاي پراگ تحت لواي کمونيسم پرسه مي زنم.و به کارگاه نقاشي سابينا در ژنو رفته ام و پنهاني دارم عشق بازي او و توما را نگاه مي کنم. گاهي هم در خيابان هاي آمستردام مشغول نگاه کردن به آن خانه هاي کوچکم.دکه هاي روسپيان آمستردام. که در آن پشت ويترين مانند هايي روي مبل هايشان لم مي دهند،پصتان هايشان از زير لباس هاي نازک و توري مانندشان پيداست.و منتظراند تا يک مشتري به داخل خانه شان بيايد و بر سر قيمت يک معاشقه ي بي عشق چند دقيقه اي، چانه بزنند.
همان خوره ي صادق هدايتي که روح را در انزوا مي خورد و مي تراشد.
موهام خيلي بلند شده و تقريبا اومده تا پشت كمرم موهاي پر كلاغي ولختمو تو دستام جمع ميكنم ناخوناي بلندمو ميزارم لاي موهام و اين ناخونا به هر سمتي كه ميرن منو ديوانه ميكننو موهامو به سمت بالابي سرم ميبرم به حالت نمرخ جلوي آينه وايميسو به خودم نگاه ميكنم حالا كه
موهامو بالا جمع كردم صورتم كشيده تر از قبل شده و يه زيبايي خاصي به چهرم داده ابروهاي شيطونيمو دارم ميبينم كه چه جوري قيافمو بامزه كرده و به چشاي خمارم و دماغ سر بالا و لباي گوشتيم نگاه ميكنم و به گونه هام كه با رژ گونه خوشگلشون كردن و وقتي ميخندم خيلي خوشگل ميشن .همه ميگن شبيه آبجيمم!!!!يه نگاه به انداامم ميندازم نه بدك نيست فقط بايد چند كيلو لاغر شم تا بي نقص شم .موهامو ول ميكنم و موهام ميريزه رو شونه هام يه آرايش ملايم ميكنم و يه لباس ارغواني ميپوشم و از ديدن خودم لذت ميبرم.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:38  توسط بهار
|
دیشب تا صبح پیانو زدم خودمو خالی کردم.با ولوم زیاد تا صبح زدم .تا صبح.وبه این فکر میکردم که با حسین چیکار کنم که بدبختم کرد و داغون شدم تو این ماجرا.داغون داغوووون.جوری که از حرص شبا تا صبح پیانو میزنم و گریه میکنم.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:30  توسط بهار
|
اينجانب به دليل توجه بيشتر به بچه گوريل درون (مشابه کاراکتر کودک درون آدميزاد) مبادرت به خريد يک عدد مداد رنگي دوازده رنگ استدلر با جعبهي مقوايي به قيمت 1800 تومان نمودم.
ماجرا از آنجا شروع شد که چند روزي بچه گوريل درون، پاچهام را سخت گرفته بود و با کلي گريه و زاري، خواهش و تمنا ميکرد که برايش مداد رنگي بخرم.
امروز صبح در حالي که از بازار ميوه و ترهبار با کلي نايلون خريد به دست و يک عدد روزنامهي همشهري زير بغل، داشتم به مثابهي يک گوريل متعهد و خانواده دوست، به خانه بر ميگشتم، از کنار تعاوني فرهنگيان گذشتم. جلوي در تعاوني روي پلاکارد نوشته شده بود که انواع لوازمالتحرير به قيمت دولتي موجود ميباشد. در اين لحظه بود که بچه گوريل درون دوباره شروع کرد به جفتکپرانيهاي هميشهگي که الا و بلا من يک جعبه مداد رنگي ميخواهم.
بنده که گوريل فهيم و با رقت قلب فراوان ميباشم، مجبور شدم وارد تعاوني شده و به قسمت نوشتابزار فروشي مراجعه کنم. خانم محترمي که فروشندهي نوشتافزار بودند انواع و اقسام مداد رنگي فانتزي و جنگولکي را جلويم رديف کردند. با اينکه بچه گوريل درون پايش را کرده بود توي يک کفش که مداد رنگي خارجکي با جعبهي فلزي استوانهاي که قيمتش 3700 بود را ميخواهد، بنده به دليل ملاحظات اقتصادي و مقداري خساست گوريلانه ارزانترين مدل آن را انتخاب نموده و خريداري کردم. در اين حين بچه گوريل درون دوباره زد زير گريه که چرا مداد رنگي جنگولکي را برايش نخريدم.
باري... الآن که در اتاق، پشت ميز نشستهايم و کاغذ سفيد آ-چهار و يک جعبه مداد رنگي نونوار وسوسه انگيز بالاي ميز است، بچه گوريل درون دارد ثانيه شماري ميکند که نوشتن اين مطلب به پايان برسد تا شروع کند به نقاشي کشيدن.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:15  توسط بهار
|
کتاب دفترای نکبتیم!
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:13  توسط بهار
|
وقتی از وبلاگی که مسدود شده است و راه دسترسی به آن حتی برای نویسنده اش هم بسته است بیرون می آیی و به آدرسی جدید پناه می آوری،که وقتی با پسوند دات کام به راحتی وارد آن می شوی ،بدون آنکه آن جمله ی نحس و نفرت بار "مشترک گرامي دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد" را ببینی ،انگار از دود و دم سیدخندان و انقلاب فاصله گرفته ای و به ارتفاعات توچال پناه آورده ای. الآن است که می شود نفس عمیقی کشید و دست ها را چلیپا روی هوا آورد و یک آه بلند گفت. آهی با معنای مثبت .
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:10  توسط بهار
|
متاسفانه از شروع رژیم غذایی با یک سلسله از ریاضتها مواجه شدم. تو خیابان از کنار سوپرمارکت که رد میشوم انگار که یک نامحرم سانتیمانتال دیده باشم: سرم را بر میگردانم آنور و ناخودآگاه، ضربان قلبم بالا میرود. تا اینکه سوپر مارکت را رد کنم. و من نمیدانم چرا از بیست و نه شهریور تعداد سوپر مارکتها در مسیر رفت و آمدم بیشتر شده است. و همینطور تعداد رستورانها و اغذیه فروشیهای کثیف و بهداشتی، چاله میدانی و میردامادی.
تو خانه هم یک سری حالگیریهای دیگر. مثل بالا و پایین کردن بیهودهی کانال تلوزیون، هر یک ربع یک بار میروم در یخچال را باز میکنم و به موز، گردو، شیرکاکائو، ماکارونی توی قابلمه، کیک، ساندیس و یک عالمه چیز دیگر نگاه حسرت آمیزی میاندازم. آخر سر هم دولا می شوم و با ناامیدی کامل یک سیب فسقلی بیبخار بر میدارم. نمیدانم چرا اینقدر تازگیها از سیب بدم میآید. انگار که دارد به آدم فحش خواهر مادر میدهد.
غیر از رژیم غذایی، به سرم زد که یک باشگاه ورزشی هم اسم نویسی کنم. میدانید... جدا از اینکه رژیم غذایی چقدر سخت است ولی احساس کردم نام نویسی تو یک باشگاه ورزشی به آدم حس بورژوازانهای میدهد. اینکه ساعت هشت شب از شرکت چند ملیتیام (یعنی همان کتابخانه) برگردم به پنتهاوسم تو برج بینالملل تهران (یعنی آپارتمان فسقلیمان تو بلوار س) . بعد مورانوی سیاهم را روشن کنم (یعنی با پای پیاده) و بروم به سمت باشگاه
تنیس مجموعه انقلاب (یعنی باشگاه تنیس
روی میز سر خیابانمان.)
خلاصه اینکه وقتی از کتابخانه برگردم و پیاده بروم به باشگاه پینگ پونگ یک جورهایی میتوان دنیای بورژوازی را شبیه سازی کرد.
تقریبا میشود دنیای خرده بورژوایی. و ما هم فعلا به همینش راضی هستیم
پینوشت ۱)دوست داشتنی هایم:سه تار - سازدهنی - پیانو - شب کویر - کوه - پیاده روی در شب - وبلاگم - رایانه -
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:6  توسط بهار
|
چه حالی میکنم من .امروز با بچه ها رفتیم مغازه کنار مدرسمون کلی ایستک و رانی و ردبول و چیپسو ........خریدیم وخوردیم.معلم آمارمون مرده و امروز که داشت درس توضیح میداد یه پروژه داد و قراره که برم کافینت مصطفی برای تحقیق .فعلا باااااااای
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 14:6  توسط بهار
|
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:18  توسط بهار
|
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 18:5  توسط بهار
|
موقعی که چهار سالم بود تبدیل شده بودم به یک معضل اساسی برای خانواده. هر وقت کتک می خوردم یا باهام دعوا می کردند، تقریبا بعد از نیم ساعت می رفتم گوشه ی دنجی از خانه را گیر می آوردم، شلوارم را می کشیدم پایین و می شاشیدم به در و دیوار و فرش و اسباب و اثاثیه.
واقعا روش خوبی برای انتقام گیری بود. هیچ چیزی بهتر از این کار نمی توانست لج پدرم را در بیاورد. و برای خود من هم خیلی خوب بود. نتیجه اش به اندازه ی کسی که پنجاه ساعت برود کلاس یوگا و تمرین تمدد اعصاب کند، مثبت بود.
هر چند ممکن بود برای همین کار یک فصل کتک حسابی دیگر هم بخورم. ولی باز برای انتقام گرفتن آن کتک حسابی، می شاشیدم به یک جای دیگر خانه. و دوباره یک کتک حسابی دیگر. و بعد یک خراب کاری و انتقام گیری دیگر... طی این تسلسل پایان ناپذیر بود که بزرگ شدم و کم کم اصول یک زندگی متمدنانه را یاد گرفتم.
می دانید، برای متمدن شدن همیشه باید از جاده ی توحش عبور کرد...
زمانی که متمدن شدم، مثل بچه ی آدم رفتم توی دست شویی، کارم را انجام دادم. و از همان وقت از کسی که با منطق شاش با همه چیز روبرو می شود، تبدیل به دیپلمات متشخصی شده ام که سعی می کند تمام مشکلات را از راه مذاکره حل و فصل نماید.
ولی صمیمانه اعتقاد دارم در زندگی متمدنانه یک روز آدم به این نتیجه می رسد که هیچ کدام از این دیپلماسی ها به نتیجه ی قابل قبولی نرسیده است. که در طول زندگی، طرف های مذاکره فقط به ریش نداشته ی آدم خندیده اند... آن وقت است که من دوست دارم بروم در ارتفاعات توچال، رو به تهران بایستم، شلوارم را بکشم پایین و برای چندین روز، شاید یک هفته یا بیشتر، به کل شهر بشاشم.
مثل یک جور اعتکاف که آرامش درونی آدم را تامین کند.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 18:4  توسط بهار
|